چشمانی که مرز می‌سازند

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اردیبهشت ۱۰, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱۷:۴۵
ارسال شده در قسمت : دل‌نوشت

گناه از چمدان و فرودگاه و هواپیما نیست

که او می‌رود آن‌ور خط

و تو می‌مانی با ممنوع‌الخروجی از مرز خاطرات‌ش

چمدان می‌تواند در دست زنی باشد

که می‌رود تمام عشق‌ش را با کسی قسمت کند

فرودگاه میعادگاه بوسه‌های همیشه اندرونی‌ست

و هواپیما…

هواپیما، گاهی یار می‌آورد

……

چشم‌ها مرزها را می‌سازند

وقتی آن نگاه برود جانب غریبه

و او که با آن چشمان بی‌نگاه

 آخرین شعر عاشقانه‌اش را زمزمه می‌کند

دیگر، شاعری‌ست در کشور بیگانه

که سعی دارد با تو زبان مادری‌اش را به‌یاد آورد

کلمات زخمی

نگارش شده در تاريخ : جمعه, فروردین ۱۸, ۱۳۹۱ و ساعت : ۱۵:۲۱
ارسال شده در قسمت : دل‌نوشت

این کلمات، زخمی هستند

زخمی ذهنی بی‌تجربه

تا پیش از این، از دروازه چشم

تنها بر تن عریان دیوار نقش می‌بستند

در اوج جسارت‌شان،

با آوایی نامفهوم

پشت قدم‌هایش بر زمین می‌افتادند

و امروز،

خسته از تلاشی بیهوده

برای گشودن دروازه دهان

به جادوی نوشتن پی برده‌اند

پس با رویی سیاه

بر روی کاغذ سر می‌خورند

تا شاید حق دل را ادا کنند

بذر یأس

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اسفند ۲۸, ۱۳۹۰ و ساعت : ۱:۰۹
ارسال شده در قسمت : دل‌نوشت

باغبان پیر

در آخرین هرس

در یاد روی او

با بوی عطر یاس

از ریشه زد

گل خاطرش را

فراموش کرد

بوی یاس را

اما… دستان‌ش

هنوز می‌کارند

چه بذر یاس باشد

 چه بذر یأس؛

که هر روز در دل من می‌کارد

كلمات كليدي : , , , , ,

آرزوهای کال

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, اسفند ۱, ۱۳۹۰ و ساعت : ۱۴:۳۲
ارسال شده در قسمت : دل‌نوشت

من یا سیب کال سر درخت

چه فرقی می‌کند؟

بهار که خزان شود،

آرزوهای نارس به سرخی نرسیده،

خاک می‌شوند،

خواب می‌شوند.

چیزی که می‌ماند

عطر گل‌های شلیته دخترک است

که سال‌ها پیش

همان زمان چهار فصل

نه این تک فصل عزادار زنده‌گی

به چیدن آروزها می‌آمد

با همین یاد

به خواب می‌روم،

به خواب می‌رود

او، پای درخت

من، پای زندگی

كلمات كليدي : , , , , ,

خاطر خیال

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, بهمن ۲۶, ۱۳۹۰ و ساعت : ۱۷:۲۳
ارسال شده در قسمت : دل‌نوشت

خاک اینجا، گل‌های سرخ دامنم را به اسارت گرفته‌است

من، عروس این شهر نفرین شده‌م

تو اگر آمدی، نشانی مرا…

نه،

خیال را در بهار می‌بافند

زمستان خاطر نازک‌ش را آزرده می‌کند

كلمات كليدي : , , , ,

غروب شده است، غروب…

نگارش شده در تاريخ : شنبه, دی ۱۰, ۱۳۹۰ و ساعت : ۱۳:۵۴
ارسال شده در قسمت : نقاشی‌نویس

 شش تندیس در نظر بگیرین، در رنگ‌های متفاوت، فقط سفید نباشن. این تندیس‌ها که دور یک دایره فرضی بنا شده‌ن، در حقیقت شمایل نامعلوم یک فرد با پلاکاردی در دستش هستن. روی هر یک از پلاکاردها، جملاتی شعارگونه مانند برابری اجتماعی، آزادی بیان، تساوی حقوق زن و مرد و غیره نوشته شده.

درست پایین پایه هر یک از تندیس‌ها، شکل اصلی زندگی برعکس شعاری که روی پلاکاردها نوشته شده، در جریان‌ه. یه فرد قد کوتاه با جثه‌ای ظریف که بند دوربین عکاسی روی گردن‌ش سنگینی می‌کنه، در حال عکس گرفتن از این وضعیت زندگی‌ه. دور دست و پای فرد، طناب بسته شده و اگه انتهای طناب رو دنبال کنین، به تندیس مقابل می‌رسین. سر طناب تو اون یکی دست تندیس‌ه که تقریبا می‌شه گفت، پشتش قایم کرده.

Continue reading “غروب شده است، غروب…” »

با قاتل جدید آشنا شوید؛ بنزن

نگارش شده در تاريخ : شنبه, آذر ۲۶, ۱۳۹۰ و ساعت : ۰:۳۵
ارسال شده در قسمت : شهرنوشت

در درس شیمی آلی پیش‌دانشگاهی و بعدها در دانشگاه با ماده ۶ کربنی آروماتیک «بنزن» زیاد سروکار داشتم. همیشه یکی از پایه‌های ثابت بحث ترکیبات آروماتیک این مایع خوش‌بو و سمی بود. در آزمایشگاه هم چندباری شناسایی‌ش کردم و نقطه جوش آن را اندازه گرفتم. در این مدت هم همیشه به ما هشدار داده می‌شد که مواظب این ماده سرطان‌زا باشید و بعد از اتمام کار باید ضایعاتش را در ظرف جداگانه‌ای می‌ریختیم تا وارد فاضلاب شهری نشود. Continue reading “با قاتل جدید آشنا شوید؛ بنزن” »

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۲۹, ۱۳۹۰ و ساعت : ۰:۳۳
ارسال شده در قسمت : نقاشی‌نویس

تمام خطوط این نقاشی با رنگ آبی که به خاکستری می کشه، کشبده شده؛ فکر کنم یه غم کهنه، یه غم پنهون و سرد رو  با این رنگ بشه خوب نشون داد. پس‌زمینه این نقاشی یا همان بک‌گراند هاشور خورده.

در بالای صفحه، در جاده ای با عرض متوسط و شیب دار دختری با موهای موج‌دار و پاهایی کمی خمیده و دستانی که در دو طرفش متمایل به عقب قرار دارن، ایستاده. شاخه هایی از این مو، دستان دختر رو از دو طرف زنجیر کرده‌ن و همینجور پاهایش رو. بین لبان تکیده دختر هم ریسمان ضخیمی از موی‌ش قرار گرفته، انگار با طنابی دهانش رو بسته‌ن. بر سمت چپ صورتش ردی از اشک جاریه. مردمک چشمانش، شبیه برکه‌ای شده که سنگی اون رو آشفته کرده.

در پایین جاده، پسری کوله به‌دوش و چمدون به‌دست قرار داره. موهای مشکی مجعد، چشمانی متوسط و صورت بشاشی داره. موهایش تا حدی بلنده که باد بتونه بره زیرشون. رو بند سمت راست کوله‌ش جایی شبیه موبایل وجود داره که اون آی‌پادش رو گذاشته اونجا، هدفون تو گوش‌شه.

پ.ن: تیتر، مصرع دوم این بیت حافظ است: من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

به رویا پناه می بریم

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۸, ۱۳۹۰ و ساعت : ۲۳:۱۸
ارسال شده در قسمت : نقاشی‌نویس

صفحه نقاشی را هم‌اندازه با وسعت دید‌تان در نظر بگیرید. سرتاسرش آینه است. سمت چپ آینه، تقریبا نزدیک به مرکز آن، فردی را تجسم کنید که دارد نقاشی ای را که از گوشه آینه شروع کرده، تمام می‌کند. او دست چپ است و تنها قمست کمی از صورتش را می‌توان از قسمت رنگ نشده آینه دید. همان چشم راستش نشان می‌دهد که در باغ دیگری سیر می‌کند.

Continue reading “به رویا پناه می بریم” »

كلمات كليدي : , , ,

قدرت بلا منازع خواستن

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۲۵, ۱۳۹۰ و ساعت : ۰:۳۴
ارسال شده در قسمت : نقاشی‌نویس

آدمی را تصویر کنید که جلوی خواسته اش، دیواری قطور قد علم کرده‌است، نه از آن دیوارهایی که آجر به آجرش را گذاشته‌اند، یک دیوار صلب یک دست. روی این دیوار هم از آن ماده چسبناک سیاهی که روی بدن اسپایدرمن را پوشانده بود، پاشیده‌اند.

خواستنش آنقدر زیاد است که پشت به خیلی چیزها – عقل، منطق، نصحیت اطرافیان- می‌ایستد  و به دیوار خیره می‌شود و تصویر آنچه را که در قلبش نفوذ کرده‌است را بارها و بارها مرور می‌کند. در حقیقت نمادهایی از عقل، منطق و نصیحت کسایی که ایمانی به امید ندارند در گوشه‌ای از صفحه ولو شده‌اند و او که تنها خط هایی شکل بدنش را نشان می‌دهد و درونش، آرزویش نقش بسته، زل زده‌است به دیوار. Continue reading “قدرت بلا منازع خواستن” »